|
حضرت آیت الله العظمی حسینعلی منتظری یار دیرینه امام ، پیر و رهبر مذهبی جنبش سبز، روشنفکری عالم به عالم ملکوت پیوست. حاج آقا! به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را .... پنجشنبه راهپیمایی تاریخی جنبش سبز، قم .... ظلم، ستم و دیکتاتوری یزیدیان زمان این پیر انقلاب را به ملکوت برد. او حسینی بود و در ماه حسین رفت عاشورا را بی او و در غم فراغ او میگذرانیم یا حسین تشییع پیکر آیت الله منتظری روز دوشنبه 30/9/1388 ساعت 9 صبح محل بیت امشب یکشنبه، 29/9/1388، ساعت ده شب الله اکبر
وقتی میگوییم چیزی منهای چیزی یعنی چی؟به فرض یک چیزهایی اینجاست یک چیزهای دیگری هم آنجا.ما که نمیتوانیم چیزهایی را که آنجا هستند از چیزهایی که اینجا هستند کم کنیم.مگر آنکه اول همه را یک جای جم کنیم که خودش میشود یک چیزهای دیگری.بعد آنهایی را که میخواهیم کم شود کم کنیم.که تازه میشود همان چیزهای قبلی خوب.این چه کاریست؟ پس اگر چیزهایی یک جا نباشند ممکن نیست بشود آنها را از هم کم کرد.پس فقط یک راه میماند جمعشان کنیم.... . . . اگه یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟ :نه چرا بشم؟ :قول میدی؟ :آره قول میدم :تو چرا بغل دماغت میخ کوبیدی؟ :عزیز من به این میگن خالللللللللللللللللللللللللللل پ.ن.۱:عکس ربطی به پست نداره ه ه ولی دیدم من که عاشق این شدم شما هم بدونین.............۲ ۳ هفته پیش ۱ سالش شد....ارمان جونممممممممممممممممممم پ.ن.۲:یه اتفاق مهم میخواد بیفته.....ااااااااا نخند شیماااااااااااااااااااااااااااا پ.ن.۳:باز هم به اویس تبریککککککککککککککککک میگم کلیییییییییییییییییییییییییییییی....ترکوندی دوس جونمممممممممممممممممممم...بعضیا هم کلی مفتخرن پ.ن۴:میدونم همه منتظر ۱۹ اذرین پ.ن۵:دلم واسه پ.ن هم تنگ شده بودددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد پ.ن۶:چقد این بلاگ گردو خاک گرفته حتما باید گرد گیری کنیمممم پ.ن.۷:تولد اویسم دیروز بودددددددددددددددددددددد....من با کمال شرمندگی یادم رفت بهش زنگ بزنم پ.ن.۸:اهان یادم رفت بگم این یه تیکه از کتاب "ها کردن"بود
پادشاه فصلها با اسب خرامانش آرام آمد ... آرام .... با خیالی آسوده .... سحرها از پی هم آمدند .... تا آتش فرا رسید .... آتش سرخ وجود .... وجودم سراسر آتش ..... و خیالم سراسر عشق ... و رویایم مهر .... و جاویدترین حرفم عدل ... ده سحر شتابان از قلب آتش گذشت .... و سحر بار دیگر مرا دید .... در این پیکر .... در پیکری سپید ... با روحی سیاه .... و تهی از مغز و خیال ... آری باری دیگر زاده شدم .... در حالی که یازدهمین سحر را آتش می دید .... و کنون نوبت زمین بود تا مرا باز بیند ..... دیدار با خاک چه زیبا بود ... آن هنگام ... زمین افسون شده ..... و من افسونتر... امان از روزگاری که با قدوم ما ناپاک گردید ... دوست دارم، باز زیستن را .... زمین نیز دوست میدارد آیا ؟؟! او آفرید و من زیستم ..... او خلق کرد و من زیستم .... او آسوده و من پریشان .... به کجا چنین شتابان میروم ؟؟! و کجا را چنین مضطرب نگرم ؟؟! جشن میلاد دوباره مبارک باد ... باز متولد شدم ..... تو به خاطر داری و من نه ! تو به یاد خواهی آورد و من نه ! تو خواهی زیست و من هم! و خواهم فهمید عاشقانههای هستی را! به یاد آور روزهایی را که سپری شد ... آنگونه ! و اینگونه ! و سرنوشت اما رقم خواهد خورد چگونه ؟ به خاطر دارم 365 سحر گذشته را ... آن روزی را که 18امین بار زمین مرا متولد کرد .... و من زیستم ... آسوده و پریشان ... تلخ و شیرین ... سیاه و سفید ... خشنود و غمگین .... هجده سالگی خاطرهای خوش بود .... اما گذشت این روزها نیز ..... و خواهم دید آن روز که گویم ... 19 نیز سپر شد .... و 30 هم و 40 هم ... و اما تا کی زمین باز مرا متولد خواهد کرد و من خواهم زیست ... پایان را دوست ندارم .... میخواهم زندگی کنم ... هر روز و هر ثانیه و هر لحظه .... در این خاطره که خواهم زیست باز .... فردا را دوست دارم چون آرزوست ... دیروز را نیز هم، چون خاطره است ... و امروز را هم دوست دارم چون آرزویی است که خاطره خواهد شد... روزهایی که گذشت .... تلخ و شیرین ..... دوست میدارم ... شیرین باد و یادگارباد روزهایی که گذشت ... کاش فردا که برای پایان نوزدهمین میلاد و آغاز بیستمین روزگار مینگارم ... باز از روزهای خوش بگویم .... کاش از پیروزی و آزادی بگویم ... جاوید ماه آتش ... و جاوید هر آنکه در آتش زاده شد .... و در آتش نامیرا ... و وجودش سرخ ... پس .... وجودتان سرخ ... روزهاتان پاک ... احوالتان شاد ... و عمرتان به کام ... پ.ن.1: تولدم مبارک پ.ن.2: تولد همه آذر ماهی های عزیز مبارک .... فقط اسما رو به ترتیب از همون اول میگم : محمد اسدرخ، سامان صالحی، آرشام جمشیدی، بهنام یزدانخو، شیمای عزیز، خودم، محمدرضا زهره وند، آرمان موسوی، نیلوفر خانم گل، المیرای نازنین و همه اونای دیگه که تو خاطرم نیست پ.ن.۳: امان از دست کنکور پ.ن.۴: این روزها میگذرند و بالاخره روزهایی که باید بیان میاد .... پ.ن.۵: چیزی تا ۱۶ آذر نمونده ، دانشجو آماده باش .... بعد نوشت : کسب رتبه دوم کشور در حوزه کامپیوتر و کسب رتبه اول استان تهران در حوزه اجتماعی در یازدهمین جشنواره جوان خوارزمی را به خودم تبریک میگم بعد سیاسی نوشت : رتبم تو هر دو حوزه باید یک میشد .... بعد از اینکه جایزم رو گرفتم .... پرده بر میدارم از دست های پشت پرده
نمیدونم باید از کجا بگم، از کجا شروع کنم؟ از دقیقا یک سال پیش، همین روز که پست 13 آبانم رو مینوشتم. از رشادتهای زنان این خاک، که از هر مردی مردانهتر با چماقداران مزدور حکومت مبارزه کردند. از شعارها از نبردها از خواست مردم یا از نامردمی این آدمهای جبون. از لذت ضربه باتوم بگویم، برای نجات یک همرزم یا از لذت تنفس در گاز اشکآور به این امید که به هدفت نزدیک میشوی از حضور شیخ اصلاحات در کنار مردم و برای حمایت مردم و یا از ترس غاصبان جان و ناموس و نفس ملت از حضور سبز ملت از پارچه سبز از یکپارچگی از نوع دوستی انسانیت عظمت غرور مبارزه .... نمیدانم، نمیدانم زبان قاصر میشود وقتی چنین عظمتی را میبیند. وقتی مطهری،شریعتی، سیدخندان، سعادتآباد، دانشگاه تهران، دانشگاه امیرکبیر، هفت تیر، طالقانی، مدرس و تمام شهر یکپارچه سبز میشود وقتی حتی مدارس کشور نیز سبز میشوند و فریاد آزادیخواهی بر می آورند. سکوت میکنم و در انتظار 16 آذر مینشینم و تنها قدردان یاران و همراهان و همرزمان و هم خطان و هم کیشان سبز خودم هستم جالب است. یک سال پیش 12امین 13 آبانم را جشن گرفتم.هیچ گاه به این نمیاندیشیدم که طی یک سال چنین همه چیز واژگون شود. در پایان پست نوشتم. به امید 13امین 13 آبان یا آخرین 13 آبان. واقعا امیدمان محقق شد. پ.ن.1: 9 تا جا باتوم دارم، 3تا جا تیر پینت بال، دلتون بسوزه پ.ن.2: شما بگی نرو، به خدا دیگه نمیرم. بچه که زدن نداره پ.ن.3: نگرانیت الکی بازم میگم. خیلی الکی. پ.ن.4: دم شیخ گرم. از قائم مقام تا مدرس دستگیره ماشینش رو چسبیدم. شیخ جون دوست داریم پ.ن.5: کلی خاطره به خاطراتمون اضافه شد. پ.ن.6: گفتنی ها کم نیست. ولی خستم. خیلی خستم
سلام بچه ها من نمیخواستم فعلا پست بذارم ....اما واقعا وقتی این مطلب رو تو این سایت ت... خوندم داشتم اتیشم می گرفتم...میخواستم داد بزنم...میخواستم برم رجا نیوزشون رو سرشون خراب کنم...دارم میترکم...من صدای استاد شجریان رو خیلی دوس دارم و از اینکه اینطوری و با این الفاظ بهشون توهین شده اعصابم واقعا خورد شد.....
اخه چقد یه مشت ادم میتونن اینقد کم فهم نه اصلا نفهم باشن...تازه علاوه بر اینکه به استاد توهین کردن با اینکار به ظاهر میهن پرستانه و در دفاع از دین و رهبریت به طور کامل شعر فریدو مشیری رو هم بردن زیر سوال...واقعا برای خودم و همه ایرانیها متاسفم که اجازه میدیم یه چنین بی سوادهای احمقی یه چنین کارهایی با ما بکنن ...اون از تاریخ غنی پارسی که تقریبا از بین بردن اینم از هنرمون ن ن ن ن ...ای خداااااااااااااااااااااا ...فقط ببین چه کامنت هایی براش گذاشتن ...من چند تاشو مینویسم: ۱.جناب شجريان! جداً شما فكر ميكنيد قبلا كه ربناي شما نبوده است مردم چكار ميكردند؟ اگر حوصله كنم و خواهاني وجود داشته باشد و ايراد شرعي نداشته باشد ، در اين زمينه مطلب طنزي خواهم نوشت. اما عجالتا بگويم كه ديگه نه تنها از صداي شما لذتي حاصل نميشود بلكه ياد غرور فروعونانه شما مي افتيم وقتي متاسفانه از صدا و سيما ربناي شما پخش ميشود. اصلا اين ربنا كار خارق العاده اي نيست كه ديگران از اجراي ان عاجز باشند!!!! آهاي صدا و سيما ! ما راضي نيستيم ناز ايشان را بكشيد. حالا كه فخر ميفروشد گمنامش كنيد. ياد شهداي گمنام (بخوانيد جاويد نام) را گرامي داشته از ايشان بپرسيد كه كار شما در قياس با شهدا و جانبازان و... چه ارزشي دارد؟ لطفا ماه مبارك رمضان را بدون ربناي مزورانه ايشان ادامه دهيد و صرف كنيد! ممنونتونم ۲.دست مریزاد من تابحال اینطوری جواب ندیده بودم اول شعر مشیری رو خوندم نزدیک بود تحت تاثیر قرار بگیرم اما با جواب هنری شما دوباره به خودم اومدم خواهش می کنم جواب هنر رو با همین هنر بدین چون موثر تر هست در غیر اینصورت تاثیر عکس داره ۳.باز هم لطف شجریان به ملت دوباره آقای شجریان به خبرگزاریهای ضد انقلاب لبیک گفتند وبا صدای آمریکا گفتگو کردند دوباره دم از تقلب زدند.دوباره حرفهای مقتدایشان آقا میر را تکرار کردند .مقصر خودمانیم که بعد از آن موضع گیریهای تند ایشان در روزنامه های اصولگرا به ترمیم چهره ایشان پرداختیم . چند وقت پیش عزیزی در جواب مواضع مشابه هنرمندی مثال جالبی داشت که من هم این نوشته را تقدیم آقای شجریان میکنم تا شاید به مهمانی بزرگ راه یابند. ...عمروعاص شعری در وصف حضرت علی گفتند وبرای ایشان خواند .حضرت علی این شعر را به مبلغی خریدند تا در همین دنیا خیر عمل او را داده و این تو شه ای برای آن پلید نشود . جناب شجریان ربنای زیبای شما چند! خشکه حساب کن دست از سر ملت بردار تا با دیدن تلویزیون عصبانی نشوی. فقط میتونم بگم متاسفم م م م م م م م م م م الان کارد بزنی خونم در نمیاد.... برای اینکه مثل یه عزیزی اشتباه نکنین این شعر رو یکی از نویسنده های رجا نیوز نوشته... اینم اون چیزی که حرصمو رو در اورد: پژواکی احمقانه در پاسخ استاد شجریان آواز جدید استاد شجریان سروده ی فریدون مشیری ستارت را زمین بگذار تفنگت را زمین بگزار که من بیزارم از این ناساز ناهنجار که من بیزارم ازدیدار این خونبار ناهنجار زبان در حنجرت گشته به کام دشمنان مذهب ومیهن تفنگ دست تو یعنی زبان آتش وآهن من اما پیش این اهریمن سرتا به پا آهن ستارت را زمین بگذار تفنگت را زمین بگزار که من بیزارم از این ناساز ناهنجار که من بیزارم ازدیدار این خونبار ناهنجار زبان در حنجرت گشته به کام دشمنان مذهب ومیهن ـ تفنگ دست تو یعنی زبان آتش وآهن من اما پیش این اهریمن سرتا به پا آهن ـ من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن نخواهم سر فرود آورد تا دامن ندارم جز زبان دل دلم لبریز از مهراست با تو.حیف اما تو نمی دانی دلی لبریز از مهر تو تو ای با دشمنان دوست ای با دوستی دشمن تو ای از ایل من .ای از تبار من زبان آتش وآهن نخواهم سر فرود آورد تا دامن ندارم جز زبان دل دلم لبریز از مهراست با تو.حیف اما تو نمی دانی دلی لبریز از مهر تو تو ای با دشمنان دوست ای با دوستی دشمن تو ای از ایل من .ای از تبار من زبان آتش وآهن زبان میزبان اهرمن خوی ات زبان خشم وخونریزی ست زبان خشم و خونریزی ست زبان قهر چنگیزی ست زبان قهر چنگیزی ست بیا در خانه وبنشین در کنار م بگردان حنجرت را جانب دشمن بگو با و: ((بیا.بنشین.بگو.بشنوسخن.شاید که شاید...باز هم شاید - بیا بنشین بگو بشنو سخن شاید فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید بگو با او: که ((ای خونخوار ناسیراب از خون هزاران افغان وایرانی تو از آواز زیبای من وتارم چه می دانی؟ غزل های مرا وشعر حافظ از چه می خوانی؟ نمی دانم چه خواهد گفت اوباتو...تو می دانی؟ برادر گر که می خوانی مرا. بنشین برادر وار برادر گر می خوانی مرا بنشین برادر وار بگو با من چرا این گونه می بینم: *سه تارت رابه دست اهرمن دستت به دست او برادروار* به زیر گوش آنانی(که هر دم نزد آنانی)چرا یک دم نمی خوانی: ((تفنگت را زمین بگذار تفنگت را زمین بگذار تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو این دیو انسان کش برون آید)) این دیو انسان کش برون آید تو می دانی*چه می دانم از این آیین انسانی* تو از آیین انسانی چه می دانی؟ همان هایی که میدانی: اگر جان را خدا داده است اگر جان را خدا داده ست چرا باید که فرزندان شیطان بازیستانند؟ چرا باید تو بستانی؟ چه می خوانی تو با این لهجه غفلت برادر جان؟! - چرا بایدکه با یک لحظه غفلت این برادر را! هر آن کس گفت با تو کز من آبی وستانی این تفنگم را بدان بی شک که می خواهد برادرها ویاران تورا در دم به خاک وخون بغلتاند به خاک و خون بغلطانی؟ تو که المنت لله چنین حق گوی وحق جویی گرفتم در همه احوال حق گویی وحق جویی وحق با توست وحق با توست ولی حق را برادر جان - البته این شعر ادامه هم داشت ولی چون طولاتی میشد فقط لینکشو میذارم که اگه خواستید ببینید(۳ تا تیکه هس):
یک بار یک دانشجوی خارجی از استاد پرفسور محمود حسابی پرسید: می گویند شما از جهان سوم آمده اید ،جهان سوم چگونه جایی است؟ - جهان سوم جایی است که اگر بخواهی کشورت را آباد کنی، خانه ات خراب خواهد شد و اگر بخواهی خانه ات آباد شود باید در تخریب کشورت بکوشی شادی ها و دغدغه های نوجوانی ما: دوره ای که ذاتا بحرانی بود و بحران " جهان سوم" بودن هم به آن اضافه شده در آین دوره، شادی هایمان جنس " ممنوعی" دارند اینکه موقتی عاشق شوی دوست داشتن را امتحان کنی اینکه لبت را با لبی آشنا کنی اما همه این شادی ها را در ذهنمان برگزار میکردیم در خیالمان عاشق میشویم همخوابه میشویم میبوسیم کلا زندگی یک نفره ای داریم با فکری دو نفره این میشد که یاد بگیریم "جهان سومی" شادی کنیم به جای اینکه دست در دست دخترک بگذاریم،او را .... با او قدم نزنیم و فقط دنبالش کنیم یا اینکه نگوییم" دوستت دارم" و بگوییم " امروز خانه خالی دارم" در عوض دغدغه هایمان بازهم جدی هستند اینکه از امروز که 15 سال داری، باید مثل یک مرتاض روی کتابهای میخی مدرسه ات دراز بکشی و تا بیست و چهار سالگی همانجا بمانی بترسی از این که قرار است چند صفحه پر از سوالات "چهار گزینه ای" آینده تو ، شغل تو ، همسر تو و لقب تو را تعیین کنند تو فقط سه ساعت برای همه اینها فرصت داری پ.ن.۱: هر کی متن کامل رو میخواد ایمیلش رو بزاره تا براش میل کنم. پ.ن.۲: خیلی از حرفام بود .... دلم پره نزدیکم نشید.... پ.ن.۳: این روزها کنکور دهن همه را صاف می کند ..... شما را چطور ؟؟! پ.ن.۴: زندگی باید کرد .... جور دیگر باید دید .... پ.ن.۵: شدیدا به شعر نو علاقه مند شدم .... نمی دونم چرا اما خوب الآن شعر نو میخوام.... پ.ن.۶: دم بهروز گرم ....... خوب داره حال یلدا رو میگیره ..... پ.ن.۷: چرا تو پی نوشته ها دنبال یه حرف یه جمله یا یک کلمه میگردی .... تو خود پستی مهم نوشت : دوست داشتن را یاد خواهم گرفت سیاسی نوشت : ۱۳ آبان در انتظار ماست ما خانه هامان را ویران میکنیم تا کشورمان آباد گردد تمام نوشت : مرگ بر دیکتاتور
ميخوام فقط بنويسم چون ميدونم هيچ چيز مثل نوشتن ارومم نميكنه...اين چند روزه اينقد مستاصل و سردرگمم كه حد و حساب نداره..يه اتفاق جديد ..يه شرايط جديد..مشكلات جديد..اخه چرا اين مشكلات تموم نميشه..چرا من نميتونم با ارمش و بي استرس زندگي كنم...اه ه ه ه مردشور اين انتظارو ببرن اخه اين چه چيز بيخوديه كه فقط اذيت و ازار داره...يه عمر انتظار ميكشي يه عمر حسرت ميخوري اخرش كه چي ي ي؟؟..من نميدونم كجاي اين انتظار شيرينه...انتظار براي وصال يار شيرينه؟؟؟ ياري كه همين بغل دستته و اگه دستتو دراز كني ميتوني بگيريش ولي حيف حيف حيف...انگار دست و پات بستس و هيچ كاري نميتوني بكني جز اينكه بشينيو با حسرت نگاش كني...اره با حسرت..تا اينكه دلش برات بسوزه و يكم بياد نزديك تر ولي نميدونم چرا نمياد، چرا نمياد و اين طنابارو باز نمي كنه...تنها كاري كه ميشه كرد اينه كه با اين دست و پاي بسته به در و ديواربكوبي بلكه اين ديواراي لعنتي بريزن رو سرت و اگه خدا بخواد و به سلامتي بميري گرچه ميدونم اين ديوارا از بتنن و به هيچ وجه حتي تركم بر نميدارن (زهي خيال باطل) ولي اين تنها كاريه كه ميشه كرد...هميشه انتظار هميشه حسرت...(ميدونم الان پيشه خودت ميگي اه اين دختره احمقم شورشو در اورده و داره چرت ميگه ولي باور كن چرت نيس دلم از دست اين چرخ فلك پره اينقد پره كه كم مونده بتركه)...باشه باشه نگو ناشكري به خدا ناشكري نميكنم فقط دلگيرم همين ولي اينو نبايد بر حسب نا شكري بذاري...اصلا هر چوري ميخواي فكر كن..... پ.ن.۱:........... پ.ن.۲: سعي كن زياد منو جدي نگيري پ.ن.۳:........ پ.ن.۴:........ پ.ن۵.: اون روزي كه اين پست رو نوشتم اين شكلي بودم پ.ن.۶:......... پ.ن.۷:........ پ.ن.۸: به نظرم اين عكس نهايت حسرت رو نشون ميده پ.ن.۹: اویس منو میکشه ه ه ه ه ه ه ه
امان از آدمهای جبون و ذلیل و خپلهای که در پس مذهب و تقدس مذهبی پنهان میشوند روشنفکران زهوار در رفتهای که از ترس آجان به نیهیلیسم پناه میبرند یا برای رفع بیآبروئی پیش رفقا پشت ناسیونالیسم یا دیگر ایسمهای آبرومند بیضرر غایب میشوند و از پس دیوار ایران باستان با صاحبالزمان لاس میزنند چه خوشبخت و بیدردند آنها که با این سمفونیهای مکتب کلاسیسم مدرن آشنا نیستند! مفصل است؛ همین قدر که نمونهای داشته باشم از انواع و اقسام لاتعدو لاتحصیی این گونه «آدمهای هیچگونه» و «چس فیلهای ناطق» که آبروی اولاد قابیل را هم بردهاند! پ.ن.1: نرمافزار یا صنایع ..... مساله این است ؟! پ.ن.2: شرمندم نیلوفر جان .... داشتم میترکیدم ... باید مینوشتم. پ.ن.3: درس .... درس ..... درس ..... درس ...... درس ..... درس پ.ن.4: کلی حرف دارم .... میام که بنویسم همش میپره پ.ن.5: جدا چرا فکر میکنی ناراحت میشم ؟؟! پ.ن.6: خونه سفیده ..... جالبه ...... نه ؟؟! پ.ن.7: بر پدر دروغگو لعنت پست نوشت: تمام حرفهای من بود در کلام دکتر شریعتی. مهم نوشت: میدونی هلاکتم ..... فکر کن ندونی ..... موج نوشت: امان از دست دیکتاتور غاصب ....
شايد باورتون نشه ولي از اون موقعي كه پست اخر رو گذاشتم ۲ بار خوابشو ديدم...ديشب بود نه شب نبود نزديكاي صبح بود...چقدر قشنگ بود، كاشكي بيدار نميشدم...ديدمش،بغلش كردم...توي بغلش هاي هاي گريه ميكردم، انگار مي خواستم دلتنگي هاي اين چند سالو يه دفعه بريزم بيرون...جوري پريدم تو بغلش كه احساس كردم الان ميفته زمين...چه صحنه قشنگي بود...هنوزم همون عينك قديميش به چشمش بود، شلوار كتان سفيده پاش بود، مثه هميشه ساده...چقد دلم براش تنگ شده...اي كاش بيدار نميشدم....اي كاش..... اي كاش همه زندگيم يه خواب بود...
پ.ن.۱: همه چی یه روز تموم میشه حتی دوستی... پ.ن.۲: شطرنج باز کجاییییییییییییییییییییی؟ پ.ن.۳: خسته نباشی شیما جونممممممممممممممم...
شايد من اون موقع بچه بودم و قدرت دركم پايين بود ولي ديگه چيز به اين تابلو يي رو مي فهميدم... اون روز از مدرسه اومد دنبالم ..نهار خورديم با هم من و اون و مهتاب(مهتاب 5 سال از من كوچيكتره)..هميشه سعي ميكرد ناهارا پيشه ما باشه..نهار غذاي مورد علاقشو داشتيم ، قورمه سبزي..از شام شب قبل يه عالمه مونده بود همونو 3 تايي خورديم و كلي هم كيف كرديم...عادت داشتيم بعد ناهار مي خوابيديم ...اون روزم مستثنا از بقيه روزا نبود..خوابيديم...كه اي كاش اون روز نمي خوابيدم كه اين همه سال بخوام حسرت يه خداحافظيو بخورم.... دقيقا يادم نمياد چند ساعت بعد ديدم يكي داره محكم مي كوبه رو درو منو صدا مي كنه.. _ن ن ن ن ن ي ي ي ي ي ي ي ل ل ل ل ل و و و و و ف ف ف ف ف ر ر ر ر ر درو باز كن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن .... منم خوابم اون موقعه ها خيلي سنگين بود ...بعد كلي داد و هوار درو باز كردم... _جورابش كو؟ با حالت خوا ب و بيداري گفتم: _جوراباي كي عمه؟ _عبدالله.... نگراني تو تك تك اعضاي صورتش موج مي زد.... _زود باش....بده من اون جوراباي ..... جورابا رو دادم...ولي نميدونم چرا هيچي نفهميدم...شايد هنوزم خواب بودم ...دوباره برگشتم سمت بالشم و دوباره خوابيدم... فك كنم ساعت نزديك 7 بود چون هوا كاملا تاريك بود...منم تازه از خواب بيدار شده بودم...تعجب نكردم از تنهايي چون هميشه بدون اين كه مارو از خواب بيدار كنه ميرفت سركار... من هنوز يكم مبهوت بودم و به عمه فكر ميكردم كه چرا اومد بود دنبال جوراب...به خاطر همين رفتم طبقه بالا(آپارتمان ما 3 طبقه بود كه ما طبقه اول بوديم و مامان بزرگ و عمم كه هنوز ازدواج نكرده بود اونجا ساكن بودن،طبقه سومم يكي از عمو هام ساكن بود) بالا هم هيچكس نبود و در باز بود...رفتم تو ديدم آرش نشسته (پسر عموم) ...اونم از همه چي خبر داشت ولي قرار بود كه مثلا به من نگه...رفتم پيشش نشستم...كاملا يادمه تو دستش كتاب لاوكاديو سيلور استاين بود ...ازش گرفتمو شروع كرديم با هم خوندن (من كلاس سوم دبستان بودم و آرش كلاس دوم)... مشغول خوندن بوديم كه تلفن زنگ خورد...تلفنو برداشتم. _الو...بله...بفرماييد؟؟ _عبدالله حالش چطوره؟؟؟ با تعجب پرسيدم كي ي ي ي ي؟؟؟ گفت: عبدالله ديگه...مگه نبردنش بيمارستان؟؟؟ بدون اينكه چيزي بگه گوشيو گذاشت.... با يه حالت پرسشگرانه رو كردم به آرش...خودش فهميد كه منم فهميدم... _نيلوفر...بابات..... دوزاريم افتاد...برگشتم پايين..مهتاب هنوز خواب بود...يكي داشت زنگ درو ميزد درو باز كردم ...مامانم بود...مشخص بود از همه چيز بي خبره.. عين اين خنگا گفتم :مامان،بابا كوش؟؟ _بابا؟مگه خونه نيس؟؟ _نه... عمم داد زد:فرزانه ه ه ه ه ه ه ه ...مامانمم دويد به سمت بالا .... بعدش نفهميدم مامانم كي رفت و كي برگشت... ...نميدونم چند ساعت گذشته بود .... با صداهاي شيون عمم اومدم دمه در....ديدم داره ميزنه تو سر و صورتش و داد ميزنه عبدالله ه ه ه ه ه ه ه ه ..... بايد قيافه مادر بيچارمو ميديدي هنوز وقتي يادم مياد اشكام بهم امون نميدين...يادمه مامانم يه شبه چند سال پير شد..فقط گريه ميكرد ...حتي من و مهتابم نميديد...بعد اون شب خالم براي اينكه ما از اون شرايط دور باشيم ما رو برد خونه خودشون...حتي ما رو براي خاك سپاريم نبردن...تمام مدتي كه از خونمون دور بوديم همش دعا ميكردم كه بابام نمرده باشه...چقدر بچه بودم..چقدر ساده..چقدر معصوم... پ.ن.1: امسال بهمن كه بياد 10 سال تموم ميشه...13/11/78 بود...انگار همين ديروز بود.... پ.ن.2: چه ميشه كرد اينم قسمت ما بود...سرنوشت...(البته من شخصا به قسمت اعتقاد ندارم)... پ.ن.3:نميدونم چرا اين پست و نوشتم...شايد چون خيلي دلم براش تنگ شده بود..خيلي زياد...نميتوني تصور كني چقدر پ.ن.4: نه اين يه داستان يا يه تيكه از كتاب نبود...يه بخش سخت از زندگيه من بود....يه داستان دنباله دار پ.ن.5: ديريست رفته اي ديريست خفته اي ديريست كه در رهگذر هر نسيم و بهار انتظار ديدنت مراست تقديم به پدر مهربان روحت شاد..... پ.ن.6: اگه طولاني بود ببخشيد....تا حالا اينارو به زبون نيورده بودم...
|
About
یه صفحه جدید ...
Home
|